بازگشت گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و هفتاد و نهم :
بردیا نفسش را آرام بیرون داد.
روبه رز کرد و گفت:
-بهت زمان میدم تا خودت سر فرصت بهش بگی.
رز به نشانه تایید سری تکانداد.
-ممنون.
سراسیمه سمت لبتاب رفت و فلش را میان انگشتانِ سردش پنهان کرد.برسام وارد سالن شد.در وهلهی اول، نگاهش به برادرش افتاد.
چند ثانیه همانطور نگاهش کرد و بعد جلو رفت.دستش را روی شانه بردیا گذاشت و پرسید:
-بهتری؟
بردیا در جواب پلک زد.
-تÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😂😂😂
۲ ماه پیششیرین
2ای خدا جیگرم سوخت برای ببخشید گفتن بردیا 🥺🥺
۲ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥺🥺🥺🥺
۲ ماه پیشعاطی
3خاج تو از شاهین هم گودوخ تری😎😉😁
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دختر چطووور این دو تا رو باهم مقااایسه کردی؟؟؟؟؟ خاج گودوخ از نوع بدشهههه ولی شاهین گودوخ از نوع خوبشه😁😁💛💛😍😍
۳ ماه پیشزهرا 🩷
0شاهین کی بود ؟
۲ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
کاراکتر رمان تراشه مرگ😍
۲ ماه پیشزهرا 🩷
0فقط میتونم بگم واای خداا 😁(جییغغ😂)
۲ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😁😁
۲ ماه پیشمهلا
1عالی بود 💜
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💋💛
۳ ماه پیشMyself
3خیلی خوشحال شدم پارت جدید رو دیدم💋 فقط من موندم خاج چراا نمیمیره؟ دلم برا بردیا سوخت وقتی گفت ببخشید.. کلا نمیشه جذابیت این پارت رو با کلمه ای توصیف کرد:))
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ای خدااا🥲💛 بوس بهت قشنگم💋😍💛
۳ ماه پیشالی
2یعنی این خاج لعنتی چیکار میخواد بکنه
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خدا میدونه🥲💛
۳ ماه پیشلیلا
1ای بمیری خاج خدا لعنتت کنه چرا نمیمیری از دستت راحت بشم عوضی
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
در اصل خاج اینجا سریع باید وارد عمل میشد چون برسام در مورد ثامر فهمیده بود و خب کلیدها هم دستش بود.هرآن ممکن بود برعلیه خاج کاری کنه💛💛
۳ ماه پیشپری
2خیلی قشنگ بود 🥹 مرسی بابت این پارت زیبا 😍😊
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهت عزیزدلم💛🌼
۳ ماه پیشهانیه
3خدا لعنتت کنه خاج ! حتی نمیزاری برسام یک روز هم تو آسایش باشه😢🥺 امیدوارم پایان خوبی داشته باشه🙃🥲 مرسی نیلوجون ✨💫
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
در اصل خاج اینجا سریع باید وارد عمل میشد چون برسام در مورد ثامر فهمیده بود و خب کلیدها هم دستش بود.هرآن ممکن بود برعلیه خاج کاری کنه💛💛
۳ ماه پیشMahdis
1چ پارتیی خاج چقد خشنه 😑 اجازه کشتنشو ب من میدین؟ خستع نباشی نیلوفر جان 🌿
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
شما مختارید عزیزم💛😁
۳ ماه پیشHananeh
3این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بالاخرههههه😍💛🥲 عذاب پسرمون تموم شد
۳ ماه پیشآمینا
2خوب خداروشکر مسائل حل شد.خدا لعنتت کنه خاج چرا نمیمیری راحت بشیم از دستت
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا🥲🤦🏻♀️
۳ ماه پیشHananeh
2تا برسام میاد که کنار خانواده اش خوش باشه خاج میاد میگه آره فکر کردی که چی ؟ به من میگن خاج ناسلامتی😏 اگه به حرفم گوش ندی میزنم پدر و داداشت رو میکشم🔫😑 بابا نیلوفر این خاج رو بنشون سرجاش همش رو مخه😒😂
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
در اصل خاج اینجا سریع باید وارد عمل میشد چون برسام در مورد ثامر فهمیده بود و خب کلیدها هم دستش بود.هرآن ممکن بود برعلیه خاج کاری کنه💛💛
۳ ماه پیشHananeh
2من چجوری تا سه شنبه صبر کنمم😫😫 خیلی حساسهه
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💛💛💛
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شیرین
1وای یا خدا این جن بو داده باز اومد